شیرین تر از آینه

برای هیچی
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥
 

هوا گرفته بود...باران می بارید.

کودک آهسته گفت: خدایا گریه نکن، درست می شه.

 

*****************************

 

دکتره میگه: چیزیت نیست. ی خورده تب کردی. شایدم گرمیت شده.

مثل دیوونه ها بهش نگاه می کنم. حالم از این دنیا داره بهم می خوره.

گاری کوپر می گه: این نشانه خوبی. یعنی هنوز می فهمی.

مثل دیوونه ها بهش نگاه می کنم. چی رو دارم می فهمم؟!

حسین پناهی میگه: تازه داره حالیم می شه چه کاره ام، می چرخم ومی چرخونم، سیاره ام.

مثل دیوونه ها بهش نگاه می کنم.چی رو حالیم می شه؛ حالم داره از این چرخش احمقانش، اون هم دور یک محور کج، به هم می خوره. یکی نیست بهش بگه تو که می خوای بچرخی، لااقل راست بچرخ.

حسین پناهی باز می گه: تازه دیدم حرف حسابت منم، طلای نابت منم.

مثل دیوونه ها بهش نگاه می کنم. آخرش که چی؟! یک پیچ زیاد  بیاری تو هستی؛ که ندونی مال بودن یا نبودن؟!

گاری کوپر باز می گه: زندگی در ارتفاع صفرمتر بالای گه، همینه.

مثل دیوونه ها بهش نگاه می کنم. این فلسفه ها به درد خودت می خوره. اصلاً فلسفه هر کسی به درد خودش می خوره.

دکتره می گه: چیزیت نیست. تب کردی. داری هذیون می گی.

مثل دیوونه ها بهش نگاه میکنم. یک لبخند می زنم. یعنی باشه، خر شدم.

 

**************************** 

 

می گن: داری می میری؟!

می گم: وصیت می کنم کسی واسم گریه نکنه.

میگن: حالا تو برو. فعلاً که مثل بختک چسبیدی به این ور.

من جدی گفتم...ولی اونا به شوخی گرفتن.