شیرین تر از آینه

سلام...خدا نکنه!
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦
 

سلام. مرض نوشتن سراغم اومده. جاهای خالی زندگیم رو پر می کنه . نمی خوام از دستش بدم. پس اینجا می نویسم. می خواستم اسمش رو بذارم تلخ تر از آینه ولی گفتم همون اول کار توی ذوق کسی نزنم. حالا شده " شیرین تر از آینه". آینه حققیت رو می گه. می گن که حقیقت هم تلخ.

سعی می کنم کوتاه بنویسم. اتفاقاتی که توی زندگی روزانه می بینم. شاید دیدمون به اتفاق های تکراری دورمون یکی نباشه...ولی من می گم چه جور می بینم و دوست دارم از زاویه چشم بقیه هم ببینم. پس ناگفته نگذارید.

************

توی مسیر حرمم. بحث معمول توی تاکسی ها این روزا گرونی و اقتصادی یه. من هم قیافم نمی دونم چه جوری که همه سر حرف و بحث رو سریع باز می کنن. نمی دونم چه طور شد که راننده تاکسی چند تا تصویر از بیچاره گی آدم ها برام کشید. گفت یک مردی هست که دست زنش رو می گیره میاره سر میدون بالا و ... پولش رو می گیره...

دلم نخواست باور کنم. اصلش این راننده تاکسی ها زیاد خالی می بندن. گفتم خدا نکنه... نه خدا نکنه. حتماً این جوری نیست...خدایا نکنه؟!...نه، خدا نکنه.

آخرا مسیر رو پیاده میرم. کلی آدم می بینی که سوژه نوشتن هستن. از قیافشون خستگی می باره ولی ... ولی اومدن اینجا. نمی دونم چی باعث شده...

برگشت یکی با آکاردءون (اگه درست نوشته باشم! همون ساز قدیمی که به گردن میندازن...) یک آهنگ قدیم رو میزنه. " پیش عشقی زیبا زیبا ...چه قدر کوچیک دنیا دنیا...با..."

*************

روز اول بهم گفت: تو فرشته ای!

امروز دستش رو گذاشت روی کبودی صورتش و گفت: تو آدم نیستی!

بیچاره فراموش کرده من فرشته ام!