شیرین تر از آینه

کمی آشفته بافی
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
 

ساعت 1:30 بامداد روز فکر کنم دوشنبه 10/12/90.

مثلی که باید بنویسم، چرا؟ نمیدونم. مثلی که باید بنویسم، چرا؟ نمی دونم. مثل کلی نمیدونم دیگه و شاید تنها چیزی که می دونم همینه. می دونم باید بنویسم...

شاید بهای آرام خوابیدن امشبه. شاید باید از امروزم یک یادگاری بمونه. شاید چون تو نیستی... ولی نه،‌ تو که هیچ وقت نیستی. شاید چون که من دیگه من نیستم. من جوری که تو شناختی...

توی این دل شب فقط صدای زوزه سگ ها می یاد. جایی که من هستم هر شب صدای زوزه سگ ها می یاد. نیمه پر لیوان می گه زندگی این دور و برا جریان داره. نیمه خالی لیوان می گه تشنم. گلوم خشک شده...

روزهای لعنتی دارن میرن. خیلی سریع، خیلی زود. آخر سال مثلی که شیب رفتنشون زیاد می شه. عجله دارن. این بین دل منم می ره. خیلی جا ها. جاهای دور و نزدیک. دلم داره می ره تا فکر نکنی فقط تو یاد داری بری. دلم می ره تا بگه تکراری شدم براش. دلم می ره تا بگه به فکر رفتن هم باش...

ساعت به اندازه نوشتن این چند خط از 1:30 رد شده. حالا چند خط از پریشونی های فکرهای قبل از خواب، توی یک برگه کاغذ نقاشی شدن. این بار نه سیاه سفید که آبی و سفید...

تنها دو وازه لعنتی موندن. که از فکرم فرار کردن توی دلم. مغزم دیگه خالی خالیه. دوست دارم. کسی که نمی دونم کی هستی یا کجا هستی . فقط می دونم اگه به اینجا رسیدی یعنی که هستی.