شیرین تر از آینه

حال من موندم و...
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧
 

 

هر کی اومد، یک یاگاری نوشت رو دلمون؛ چند روزی موند و رفت. ولی قبل از رفتن یادش اومد یادگاریش رو پاک نکرده؛ دور و بر دل هم که پاک کن پیدا نمی شه. پس گفت بذار دلش رو بشکونم شاید پاک شه!

 

شکوندن و رفتن...

 

حالا من موندم و یک دل تیکه تیکه؛ که هر تیکه یادگاری یکیه...

 

 

 

************* 

 

بگم، دلم نمی یاد. نگم، جایی واسه تلمبار غصه ها نمونده...

 

برم، دلم نمی یاد. نرم، جایی واسه موندن نمونده...

 

فقط باید بنویسم... فقط می تونم بنویسم، شروع می کنم. هنوز اولین حرف رو ننوشتم که کلمات یکی یکی هجوم می یارن به مغزم. اولی میگه اول من رو بنویس، دومی می گه نه اول من، سومی می گه... جنگشون شروع می شه...

 

دفتر و می بندم و می ذارمش کنار. ولی هنوز جنگ ادامه داره، اونم تو مغز من. اول من، نه من...

 

می دونم تا وقتی ننویسم "پایان" ونقطه آخر رو نذارم جنگ تموم نمی شه.

 

دفتر رو بر می دارم و شروع می کنم به نوشتن...پایان.