شیرین تر از آینه

خماریش
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٧
 

من موندم و خماریش...

یک عمر تو خماری بودیم. چی شد؟! تو هم ما رو بذار تو خماریش. من و دلم رو...

حالا چرا هی نزدیک می شی و هی دور؟! هی می یای وهی می ری. انگار دنیا دور و برم تاب می خوره. هی نزدیک می شی و هی دور.

 شاید از خماریش ه.

 شایدم این منم که روی تاب نشستم و تو هی نزدیک می شی و هی دور.

شایدم تو واستادی. سر جات خشکت زده... نمی دونی باید بری یا بمونی. منم که دوست دارم هی تاب بخورم. هی تاب بخورم  و تاب بخورم ...و هی تو نزدیک بشی و هی دور...

دارم تو خماریش می مونم. نه! تو که خماری نداری. به این حرف ها فکر نمی کنم. اصلاً فکر نمی کنم...

 فقظ تاب می خورم. هی تاب می خورم.هی تاب می خورم.

 حالا دیگه تو هی نزدیک نمی شی و هی دور. همش دور می شی و دور. هی دور می شی و هی دور...