شیرین تر از آینه

این روزها...
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٥
 

این روزها 

  این روزها همه جا هستی...این روزها که من...

این روزها همه جا هستی... این روزها که من عصای پدر بزرگم را به دست گرفته ام، که من خمیده تر از همیشه شده ام، زیر بار این روزها...

این روزها همه نشانی از تو دارند...زیبا... زیبا... زیبا...

تو ی بی نظیر من! چرا این روزها همه جا ردی از تو پیدا می شود؟!

این روزها یکی چشمانش شبیه توست، یکی نگاه تو را به عاریت گرفته است، یکی صدای تو را، یکی ابروهای تو را، یکی لباس های تو را و یکی ...یکی...یکی... هر یکی گوشه ای از زیبایی های تو را... این روزها که همه جا هستی، ولی تو نیستی...

و من! همه را به نام کوچک تو صدا زدم... اما هیچ جوابی نیامد!!

سکوت...می دانی این سکوت مرگ بار از کی آغاز شد!؟ از همان لحظه که در جواب من سکوت کردی، سکوتی سرد...سکوت تو... و این روزها دیگر جواب همه سکوت است به من...

این روزها من سؤال های خود را ...نبودن تو را... و کلی چرا را به دوش می کشم...باید به دوش بکشم... و خمیده تر شوم...

این روزها که من عصای پدر بزرگم را به دست گرفتم، که من خمیده تر از همیشه شده ام، زیر بار این روزها...