شیرین تر از آینه

حس
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
 

یکی می یاد

یکی می ره

یکی چشم می ذاره

یکی پنهون می شه

اونی که چشم می ذاره باید تا 100 بشمره ...

ولی من خیلی وقته رو 99 موندم،

می ترسم بگم 100 و چشم باز کنم و...

ببینم که باز نیستی.

 

***************** 

 

بهش می گم اگه جنگ بشه منم می رم.

با ناراحتی می گه بی خود می کنی.

می گم خودمم نخوام می برنم.

با حالت جدی و درموندگی می گه:

در رو رو همه تون قفل می کنم.

می خندم...

چقدر دلم می خواد بهش بگم اگه جنگ بشه منم می رم!

 

******************* 

 

زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم...

تو همیشه خدا یک طره از موهات رو می ندازی بیرون. می خوای با این دل چه کار کنی که تا به حال نکردی؟! آخه وقتی بقیش اون زیر جا می شه همین چند تار مو زیادی... چم شده!؟ نمی فهمم.

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر...

همه دور تا دور نشستن. تو هم بینشونی. میگن و می گی و می خندین. منم صف نشکسته نماز رو می شکونم به نیت تو. می زنم بیرون. توی یک دستم تسبیح و دست دیگم رو رو موهام می کشم.

یار بیگانه نشو تا نروی از یادم...

تو...تو...تو... همش که شد تو!! پس من چی؟! جای من بین این همه تو کجاست؟! چرا همیشه فقط تویی؟!

دیگه رسیدم، چند قدم مونده تا در. دست تسبیح دارم و تو جیبم خالی می کنم و دست دیگه رو، رو

ریش هام می کشم.

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس...

وارد می شم. اول از همه چشمم به تو می افته. سرت گرم بقیه است. یعنی باز هم نمی بینی؟! یعنی بازم به چشم نمی یام؟! دستم رو می ذارم رو دکمه استاپ این آهنگ لعنتی. خفه می شه. همه ساکت می شن...

- نه این بار منم...من... خودم!

یک چرخ وسط اتاق می زنم. همه دور سرم می چرخن.

- نگاه کن. من وجود دارم. می تونم بچرخم. می تونم بشینم، پاشم. می تونم حرف بزنم. می تونم داد بزنم. می تونم حرکت کنم. می تونم بخندم. می تونم گریه کنم....

همه ساکتند...

- می تونم حس کنم...می تونم بفهمم... می تونم عاشق بشم...می تونم دوست داشته باشم. من می خوام...

نگاه می کنم به چشماش. نگاش رو نمی دزده.

- من می خوام فرصت دوست داشتن رو داشته باشم. حقم رو می خوام خدا!

ساکت می شم. پچ پچ ها کم کم شروع می شه. کم کم همه چیز می شه مثل قبل. همه می گن و میگی و می خندین.

یکی دکمه استاپ آهنگ رو دوباره می زنه...

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند تو ام آزادم...


 
 
حق
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
 

می گم چرا دل آسمون گرفته زار زارش رو من باید بزنم؟!

می گه هرکی یک گوشه کار رو گرفته.

می گم حقم نیست.

می گه حق جا حق نشسته. گیری اگه داری از خودته...