شیرین تر از آینه

 
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۸
 

ن والقلم

 

این روزها تنها همدم من کسی هست که پنج سال پیش شعرهای او ترکیب های سختی از کلماتی عجیب و معنی های نا مفهوم بود.

و این روزها او پیامبر شعر های دلنشین و شگفت انگیز است.

و این روزها معجزات او چه شگفت انگیز است.

شاملو... پیامبر شعر های  دوست داشتنی من و همدم این روزهای من است.

 

شعر های کوتاهش چقدر برای خواندن زمان می برد...

 

" نازلی! سخن بگو!

        مرغ سکوت، جوجه ی فجیع را

        در آشیانه به بیضه نشسته ست! " 

و جهانی که می سازد در شعرش چه دل نشین است ...

  

" روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است "

 

و این روزها ( شاید مثل آن روزها) رویایی می نماید...

 

" و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم "

 

و چه زیبا ست آرمان هایی که جز برای یک انسان ( انسانی به اندازه واقعیش، به اندازه یک دنیا ) جملاتی نامفهوم بیش نخواهد بود...

 

" نه به خاطر دیوارها _ به خاطر یک چپر

نه به خاطر همه انسان ها _ به خاطر نوزاد دشمنش شاید

نه به خاطر دنیا _ به خاطر خانه تو

به خاطر یقین کوچکت

که انسان دنیایی است... " 

و چه زیبا سروده زنان را، آنها که زندگی می سازند و هستی شان معنای زیبایی دارد به نام عشق، نه کور کورانه ستایش کرده است نه با تعصب حرّافی، او زنان را سروده است. زنانی که هستی شان معنی زیبایی دارد به نام عشق...

 

"... شما که زیبایید تا مردان

زیبایی را بستایند

و هر مرد که به راهی می شتابد

جادوی نوشخندی از شماست

و هر مرد در آزادگی خویش

به زنجیر زرین عشقی ست پای بست،

... شما که در سفر پر هراس زندگی، مردان را

در آغوش خویش آرامش بخشیده اید

و شما را پرستیده است هر مرد خود پرست،

عشقتان را به ما دهید

شما که عشق تان زندگی ست ! ... "

 

و چه راحت احساسی را می گوید که عاجزی از تحملش، چه رسد به بیانش. آیا این جز اعجاز سخن نیست ...

 

" یاران نشناخته ام

چون اختران سوخته

چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد

                                             که گفتی

دیگر

      زمین

             همیشه

                     شبی بی ستاره ماند.

آنگاه

      من

          که بودم

جغد سکوت لانه ی تاریک درد خویش،.. "

 

و اگر به اعجازش شک داری، ادامه باید دهی خواندن شعر " بر سنگفرش" را؛ تا ببینی بر سنگفرش های عادی هر روزی روز های عادی زندگی عادی ما انسان های عادی، او چه می بیند...

 

" _ آهای!

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

خون را به سنگفرش ببینید!...

این خون صبگاه است گویی به سنگفرش

کاینگونه می تپد دل خورشید

در قطره های آن... "

 

و زمانی که نا امید می شوی، زمانی که دیگر امید در عمق دلت، رنگ سیاه در دل تاریک شب است ؛ نغمه ای شگفت انگیز روح را آرامشی می دهد، توأم با شرم از نا امیدی و نوری در عمق دل؛ چون خورشیدی در دل شب...

 

" خورشید زنده است!  "

 

" احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

                                   در دلم

می جوشد از یقین؛

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یأس

چندین هزار جنگل شاداب

                                   نا گهان

می روید از زمین. "

 

" من بانگ بر کشیدم از آستان یأس:

« - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!»"

 

" یک شاخه

             در سیاهی جنگل

                                 به سوی نور

فریاد می کشد. "

 

و گاهی وقت ها به سکون می رسد خواندن و نوشتن و حتی اندیشیدن ...

 

"  آن که دانست، زبان بست

وان که می گفت، ندانست...

 

چه غم آلوده شبی بود!

وان مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت

و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ

بی که یک دم به خیالش گذرد

که فرود آید شب را،

                        گویی

همه رؤیای تبی بود.

چه غم آلوده شبی بود! "

 

و باز خورشید زنده است و باز همان سه نقطه بی انتها ...

 

" بسوده ترین کلام است

دوست داشتن "

 

دینی بود برای پیامبر شعر نو؛ که پرداخت نشد باز هم.

 

******************** 

 

جدی نبودن و جدی نگرفتن، گاهی جدی ترین کاری است که باید انجام دهیم.