شیرین تر از آینه

خماریش
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٧
 

من موندم و خماریش...

یک عمر تو خماری بودیم. چی شد؟! تو هم ما رو بذار تو خماریش. من و دلم رو...

حالا چرا هی نزدیک می شی و هی دور؟! هی می یای وهی می ری. انگار دنیا دور و برم تاب می خوره. هی نزدیک می شی و هی دور.

 شاید از خماریش ه.

 شایدم این منم که روی تاب نشستم و تو هی نزدیک می شی و هی دور.

شایدم تو واستادی. سر جات خشکت زده... نمی دونی باید بری یا بمونی. منم که دوست دارم هی تاب بخورم. هی تاب بخورم  و تاب بخورم ...و هی تو نزدیک بشی و هی دور...

دارم تو خماریش می مونم. نه! تو که خماری نداری. به این حرف ها فکر نمی کنم. اصلاً فکر نمی کنم...

 فقظ تاب می خورم. هی تاب می خورم.هی تاب می خورم.

 حالا دیگه تو هی نزدیک نمی شی و هی دور. همش دور می شی و دور. هی دور می شی و هی دور...


 
 
این روزها...
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٥
 

این روزها 

  این روزها همه جا هستی...این روزها که من...

این روزها همه جا هستی... این روزها که من عصای پدر بزرگم را به دست گرفته ام، که من خمیده تر از همیشه شده ام، زیر بار این روزها...

این روزها همه نشانی از تو دارند...زیبا... زیبا... زیبا...

تو ی بی نظیر من! چرا این روزها همه جا ردی از تو پیدا می شود؟!

این روزها یکی چشمانش شبیه توست، یکی نگاه تو را به عاریت گرفته است، یکی صدای تو را، یکی ابروهای تو را، یکی لباس های تو را و یکی ...یکی...یکی... هر یکی گوشه ای از زیبایی های تو را... این روزها که همه جا هستی، ولی تو نیستی...

و من! همه را به نام کوچک تو صدا زدم... اما هیچ جوابی نیامد!!

سکوت...می دانی این سکوت مرگ بار از کی آغاز شد!؟ از همان لحظه که در جواب من سکوت کردی، سکوتی سرد...سکوت تو... و این روزها دیگر جواب همه سکوت است به من...

این روزها من سؤال های خود را ...نبودن تو را... و کلی چرا را به دوش می کشم...باید به دوش بکشم... و خمیده تر شوم...

این روزها که من عصای پدر بزرگم را به دست گرفتم، که من خمیده تر از همیشه شده ام، زیر بار این روزها...


 
 
کاش می شد اما...
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٤
 

خیلی وقته ننوشتم. توی دفتر خاطراتم 2سال، بی خاطره خاک خوردند فقط... اینجا هم که...

دوستان نازنینی دارم که نمی دونن دست خودم نیست وقتی نمی تونم باشم. حظور فیزیکم خوبه یا بهتره بگم خود فیزیکیم خوبه، ولی گاهی برا نوشتن درد لازمه و نمی دونین درد ه به بی دردی زدن چه درد مزخرفیه!! نه درده نه بی دردی... چی دارم می گم؟! باز هذیون؟! هرچی می خواد باشه، به جاش دارم می گم ...این مهمه! کاش می شد مثل قدیم ها زیاد بنویسم. کاش می شد اما نمی شه.

شاید مشکل ما با تکنولوژی... یک زمانی رو کاغذ می نوشتیم. چه حالی داشت. می تونستی خط بزنی یا کنار خط خطی هات نقشی بکشی... یک خودکار رو بی خود خالی کنی تا یک کلمه بنویسی... بوی خودکار می داد نوشتت و تموم احساساتت که زندانی می شد توی یک صفحه سفید...

بعد شد وبلاگ و تق تق های صفحه کلیدت. می نوشتی تا چشمات خسته بشه از نور صفحه و چه زود خسته می شد. حالا باید دست به عصا تر بنویسی چون نمی تونی خط خطی کنی. بوی خودکار نمی داد دیگه.

اما الان. تکنولوژی می برت تو صفحه های اجتماعی. جا کمه. یک خط باید بزنی و منتظر باشی بفهمن بقیه حرفت چی بوده و لایک بخوری!! ساده تره. کم وقت می گیره. خودتم گول می زنی که مثلاَ ی چیزی گفتم!! ولی خیلی بی روح تره. دیگه تلق تلق های صفحه کلید هم به شماره می افتن. بوی خودکار هم که...

..................................................

 

این روزها بوی بارون می یاد.

وقت بارش بارون دعام کن.

می گفت وقت بارش بارون دعام کن، وقت ریزش رحمت خداست...

................................................

 

باید برم یک جعبه مداد رنگی بگیرم،‌ خدام رو دوباره رنگ کنم. گاهی حتی سیاه و سفید نیست...


 
 
حراج ه...
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
 

 

حراج ه... حراج آخر سال.

دلم رو دارم حراج می کنم. به همه می رسه. اون قدر تیکه هاش زیاده که... نه که بگی رو دستم باد کرده که دارم حراجش می کنم، نه! نگهش دارم که چی بشه؟!

سکه نیست که بگم: بذار باشه، قیمتی می شه. نون نیست که بگم: بذار باشه، قحطی می شه.

آب نیست که بگم: بذار باشه، ی روزی تشنمون می شه. آخه چیزی هم توش باشه خون دل... باز می گی نگهش دارم؟!

حراج ه... حراج آخر سال.

دلم رو دارم حراج می کنم. کلی فروش نیستم که یک جا دل رو بدم به یکی بره. نه، خورد خورد می فروشم که هر خوردش یک جا بره. تا دیگه سر هم نشه این دل دیونه.

حراج ه... حراج آخر سال.

دلم رو دارم حراج می کنم. آتیش زدم به مالم. به دلم. باز می گی چنده؟! قیمته دل آدمه. ولی خورد خورد، تیکه هاشو دارم رد می کنم بره. قیمتش همینه که بیای بگی: یکی هم من می خوام!!... همین. زیاده؟! خیلی گرونه؟!...ولی باید بگی!! ی بار هم شده اعتراف کنی.

"یک تیکش رو هم من می خوا..."

می دونم نمی یای. بیای هم نمی گی...اگه بیای!!

می دونم، می ری و پشت سرم می گی: گرون می داد؛ خیلی گرون!!


 
 
کمی آشفته بافی
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
 

ساعت 1:30 بامداد روز فکر کنم دوشنبه 10/12/90.

مثلی که باید بنویسم، چرا؟ نمیدونم. مثلی که باید بنویسم، چرا؟ نمی دونم. مثل کلی نمیدونم دیگه و شاید تنها چیزی که می دونم همینه. می دونم باید بنویسم...

شاید بهای آرام خوابیدن امشبه. شاید باید از امروزم یک یادگاری بمونه. شاید چون تو نیستی... ولی نه،‌ تو که هیچ وقت نیستی. شاید چون که من دیگه من نیستم. من جوری که تو شناختی...

توی این دل شب فقط صدای زوزه سگ ها می یاد. جایی که من هستم هر شب صدای زوزه سگ ها می یاد. نیمه پر لیوان می گه زندگی این دور و برا جریان داره. نیمه خالی لیوان می گه تشنم. گلوم خشک شده...

روزهای لعنتی دارن میرن. خیلی سریع، خیلی زود. آخر سال مثلی که شیب رفتنشون زیاد می شه. عجله دارن. این بین دل منم می ره. خیلی جا ها. جاهای دور و نزدیک. دلم داره می ره تا فکر نکنی فقط تو یاد داری بری. دلم می ره تا بگه تکراری شدم براش. دلم می ره تا بگه به فکر رفتن هم باش...

ساعت به اندازه نوشتن این چند خط از 1:30 رد شده. حالا چند خط از پریشونی های فکرهای قبل از خواب، توی یک برگه کاغذ نقاشی شدن. این بار نه سیاه سفید که آبی و سفید...

تنها دو وازه لعنتی موندن. که از فکرم فرار کردن توی دلم. مغزم دیگه خالی خالیه. دوست دارم. کسی که نمی دونم کی هستی یا کجا هستی . فقط می دونم اگه به اینجا رسیدی یعنی که هستی.


 
 
حس
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
 

یکی می یاد

یکی می ره

یکی چشم می ذاره

یکی پنهون می شه

اونی که چشم می ذاره باید تا 100 بشمره ...

ولی من خیلی وقته رو 99 موندم،

می ترسم بگم 100 و چشم باز کنم و...

ببینم که باز نیستی.

 

***************** 

 

بهش می گم اگه جنگ بشه منم می رم.

با ناراحتی می گه بی خود می کنی.

می گم خودمم نخوام می برنم.

با حالت جدی و درموندگی می گه:

در رو رو همه تون قفل می کنم.

می خندم...

چقدر دلم می خواد بهش بگم اگه جنگ بشه منم می رم!

 

******************* 

 

زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم...

تو همیشه خدا یک طره از موهات رو می ندازی بیرون. می خوای با این دل چه کار کنی که تا به حال نکردی؟! آخه وقتی بقیش اون زیر جا می شه همین چند تار مو زیادی... چم شده!؟ نمی فهمم.

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر...

همه دور تا دور نشستن. تو هم بینشونی. میگن و می گی و می خندین. منم صف نشکسته نماز رو می شکونم به نیت تو. می زنم بیرون. توی یک دستم تسبیح و دست دیگم رو رو موهام می کشم.

یار بیگانه نشو تا نروی از یادم...

تو...تو...تو... همش که شد تو!! پس من چی؟! جای من بین این همه تو کجاست؟! چرا همیشه فقط تویی؟!

دیگه رسیدم، چند قدم مونده تا در. دست تسبیح دارم و تو جیبم خالی می کنم و دست دیگه رو، رو

ریش هام می کشم.

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس...

وارد می شم. اول از همه چشمم به تو می افته. سرت گرم بقیه است. یعنی باز هم نمی بینی؟! یعنی بازم به چشم نمی یام؟! دستم رو می ذارم رو دکمه استاپ این آهنگ لعنتی. خفه می شه. همه ساکت می شن...

- نه این بار منم...من... خودم!

یک چرخ وسط اتاق می زنم. همه دور سرم می چرخن.

- نگاه کن. من وجود دارم. می تونم بچرخم. می تونم بشینم، پاشم. می تونم حرف بزنم. می تونم داد بزنم. می تونم حرکت کنم. می تونم بخندم. می تونم گریه کنم....

همه ساکتند...

- می تونم حس کنم...می تونم بفهمم... می تونم عاشق بشم...می تونم دوست داشته باشم. من می خوام...

نگاه می کنم به چشماش. نگاش رو نمی دزده.

- من می خوام فرصت دوست داشتن رو داشته باشم. حقم رو می خوام خدا!

ساکت می شم. پچ پچ ها کم کم شروع می شه. کم کم همه چیز می شه مثل قبل. همه می گن و میگی و می خندین.

یکی دکمه استاپ آهنگ رو دوباره می زنه...

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند تو ام آزادم...


 
 
حق
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
 

می گم چرا دل آسمون گرفته زار زارش رو من باید بزنم؟!

می گه هرکی یک گوشه کار رو گرفته.

می گم حقم نیست.

می گه حق جا حق نشسته. گیری اگه داری از خودته...


 
 
این مطلب عنوان ندارد!
نویسنده : شهاب آراسته - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤
 

دیروز فیلم V for Vendetta رو دیدم...

و امروز عیده...یا علی مددی.


 
 
← صفحه بعد